نمیخواهم به درختی اندیشه کنم
که کتابخانه از او ساختند
و یک صندلیش منم.
۲
عمر
نامهئی است که به هم مینویسیم
با نُک بالمان
بر دریا.
۳
میسوزم سراپا
و شمعها روی میز
تمام حواسشان به من است
به سر انگشتهای من
که قطرهقطره تمام میشوند.
نمیخواهم به درختی اندیشه کنم
که کتابخانه از او ساختند
و یک صندلیش منم.
۲
عمر
نامهئی است که به هم مینویسیم
با نُک بالمان
بر دریا.
۳
میسوزم سراپا
و شمعها روی میز
تمام حواسشان به من است
به سر انگشتهای من
که قطرهقطره تمام میشوند.

تلوزیون قدیمی روی چهار پایه ای قدیمی تر همیشه جدیدترین اخبار دنیا را پخش میکرد ... فکر کردم اصالتش به ترانه های چند دهه پیش است این بود که بی اختیار دستم به طرف چکشی رفت که چند لحظه پیش باهاش چند گردو و بادام شکسته بودم و به سوی جعبه جادویی ((هه!!)) پرتش کردم . انفجار مهیبی رخ داد ...
هم زمان ، در اتاق من و عراق و افغانستان و کرانه ء باختری و جاهای دیگر. گوشه ابروی ِ من شکافت ، در عراق چند غیر نظامی کشته و در افغانستان و جاهای دیگر ((انفجار))چند کشته و چند مجروح به همراه داشت .
پ . ن : ب عد از ظ ه ر سگی تقدیم با احساس سگی به کسی که کلمه بازی ِ ما مدیون ِ بودن ِ سگانه اش ! است .

ع کس معجزه ای از شبنم / اول ِ صبح
لحظه ء عاشقی ِ نقطه و خط / گل سرخ و زنبور
راز تنهایی ِ خورشید ، صدای تنبور
رقـــص گلهای همه زرد
خنده ء یک دو سه تا گربه و سگ
و
صدای نفس ِ پروانه
همـــــــــــه تقدیم ِ تو امــــ ــا به (( یه )) شرط
...
تو بخند ...
پ.ن : مشکل از من ِ یا کائنات نمیدونم خیلی وقت ِ دلبسته ء رسم و رسوم نیستم اما ، یلداتون قشنگ .
تا ب عد

گاهی بهتر است یک بار برای همیشه از در ِ پشتی رفت و بعد از آن همیشه از در ِ پشتی رفت ، گاهی بهتر است که سوای در ِ اصلی که با تابلوی خروج مسیرش تزئین شده راهی باشد که هیچ تابلوی خروجی از وجودش با خبر نباشد . گاهی بهتر است کسی نداند که آن پشتها دری هست و تو صاحبش هستی و مالک ِ راهش ! راهی که حتی سوسکی هوس نکند آنجا را برای مردن انتخاب کند . آن موقع وقتی کسی خبری داد که به مذاقت خوش نیامد یا حرفی زد که نباید و یا حتی و صد حتی ِ دیگر ! آنجا فقط تو هستی تا بهترین و بدترین تصمیم را بگیری .حقیر ! در شرایطی نیستم که ابراز تاسف بکنم برای مردم ِ سرزمینم و صاحب تریبون هم نیستم تا بگویم we can یا we can change اما گاهی درون ِ خود ندایی را میشنوم که میگوید یا علی ! ( همان ای علی ) (همان علیا = علی . آ) !! بگو با من آنچه درونت را منقلب کرده برادر ! گاهی مرا این ندا ! به سمت ِ در ِ پشتی راهنمایی میکند و تاکید دارد که قلم و کاغذی هم داشته باشم تا بنویسم آنچه در من عظیم است و دنیا revolution اش میخواند ! اما چه انقلابی؟ چه منی که منقلب است چه کشکی و چه دوغی ! آنجا ، آن پشت منم ، فقط من و قلم و کاغذ و شاید کمی آب جوش و یک قاشق نسکافه و زمان . زمانی که با من و آنچه در اطرافم هست بی یک فنجان میگذرد . چه باک اگر فنجان نباشد تا جور ِ ما جور باشد . مسئله این نیست ! مهم آن است یا این است که درست آن لحظه که من از در ِ پشتی وارد حریم شخصی ِ فوق شخصی ام شده ام دیگری جایی دیگر به چیزی دیگر می اندیشد و من کاش میدانستم که چه میگذرد در سرش که دانستنش بس خوشحالم میکند و دانستنش ناراحتم میکند که چرا ؟ چرا این؟ حالا خب چرا این؟ چرا آن نه ؟ و آنموقع است که دوست دارم نگاهش کنم و بگویم که ...
دوباره ندا
آمد که علیا ! بگو با من و من حرفش را میبرم و میگویم که ندای عزیز ! بگو
به آنها که در آسمان هم سهم دارند! زمینی که ما رویش راه میرویم کم است
برای بازی ، به آنها بگو که سهم دارند از هستی و آنچه هست . به آنها بگو
ما روزی میخندیم و ما روزی خواهیم خندید ! به آنها بگو دوست دارم بخندم
اما چطور وقتی مطئنم که نمیدانند کم میخواهند!
شعار نیست و ما هم آنچنان اهلش نیستیم اما ، ولـــــــــــــ ی ...
وقتی سهم یک زن از زندگی فقط زنبیل قرمزی است و سهم صاحب آن سبزی فروشی بالاتر از میدان زنبیل ِ قرمز ِ آن زن ، ...
به آنها بگو که کم میخواهند ، به آنها بگو که در آسمان هم سهم دارند .
من همچنان در حریم خصوصی و شخصی ام هستم و دیگری جایی دیگر به فردا و برادرش جایی دیگر به دیروزش می اندیشد .
پ . ن : گیج شدی؟ جــــانم!
. I even dont know what was my prob! but NOW i`m cool believe me
با تشکر از شادی تبعیدی بابت باز یافت ِ ! این متن.
عکس تابلو میباشد که تزئینی است!
یه کم تا ب عد !
فکر میکنم گوشه ای از خلقت ناقص است
.
.
.
...
به عکست که خیره میشوم جنون ِ عمیقی وجودم را میگیرد ، دوست دارم تیز ترین چاقوی ِ ((هستی)) دستت را ببُرد ، خون زمین را بگیرد تا ثابت کنم نرم ترین دستمال ِ ((هستی)) منم!
؟
من اگــــــــــ ــــر عکاس بودم لَحن ِ صدایت را ((میگرفتم)) ، قاب میکردم ، بر بالاترین نقطه ء اتاقم آویزان میکردم...
پ ر و ا ز میــــــکردم.
هنرمند آن است که از تقارن ِ اندام ِ آدمی هم الهام میگیرد برای بودن/برای تنفس.
.
.
.
![]()
در من خورشید اگر نباشد
عقاب سیاهیست که شیهه میکشد
اسب سیاهیست که شیون میکنــــد
تمساح گوشه گیری گریــــــــه میکنـد
یک مرغ دریایی نالـــــه میکنـــــــــــــد

در من
خورشید طلوع که میکند / عقاب پرواز میکند / اسب شیهه میکشد / تمساح خیره میکند! / آن مرغ شادی میکند...!
پ.ن : از دوستای عزیزم تشکر میکنم بابت خصوصی آ و غیر خصوصی آی با احساس ، طی یه حرکت انتحاری و البته دلی هر شب (به استثنای الان که روزه!) کلمات بدون شرطم آپ میشه و کامنتدونیشم با اجازه از همه بزرگترا بسته ... باشد که مقبول ِ روح ِ نازنینم ! قرار بگیرد و من راضی باشم از من و شما هم از من باش ! و اصلن بیا دست به دست هم بدیم به مهر شیشه های خانه امان را دستمالی بکشیم اساسی و باز باشد که باشیم و گاهی کتابی بخوانیم و موسیقی بخواند و مگسی از سر خشنودی ویزی بکشد و سگهای کوچه بالایی پارسی از سر دلخوشی بکشند و گرگهای دشتهای آمازون زوزه ای از روی خلوص نیت بکشند و پروانه ها سرود ملی بخوانند ! از من دلخور نباش که روزگار ِ عزیزیست! که نهنگها نمیمیرند که شکارچی از سر شکم سیری آهو آزاد میکند که کپی غیر مجاز فیلم ِ روی اکران پخش نمیشود که برنجها در کیسه های خاکی رنگ به قیمت 6 سال پیش فروخته میشوند که مدلهای 2008 از زور لاغری نمیمیرند که نوروز ِ 88 پیشاپیش مبارک !! از من دلگیر نباش مینویسم که نفس بکشم ... دلم هوای برگ ِ سیگار کرده و توتون ِناب ، بپیچم و ماه ها نگاهش کنم ... بی آ بی آ زیر باران خیس بشیم تا بچاییم! زندگی هنوز حس غریب مرغ مهاجرست کشف کن تا بخندی ! حال میده!
آم ین

ورق نزن وجودم را ، تک به تک سلولهایم را بخوان آنچنان که احساس کنی معنای سلولهایم را . رگهای تن ِ من تشنه ء محبت اند ، نوازش کن خون قرمز ِ وجودم را ، مدتهاست که حسی درونم منجمد است ، بزن ، بشکن سکوت تلخ ِ نیمه های شبم را ...
ورق نزن وجودم را مثل غریبه ای که کاروان گم کرده من خود سرزمین ِ کشف نشده ام غبار گرفته وجودم ، پاکــــم کن...
پاکم کن
پاکم کن
آلت ِ سانسور ِسایه های بد رنگ ِ شهر مهر مادری را در ذات ِ آن زن جوید تا خیابانها میزبان ِ پنج شنبه هایش باشد .
زندگی اگر میلیونها تعبیر و تفسیر داشته باشد یکی آن است که :
کســــی برای رهایی از شر ِ شیطان ِ رجیم! دست به سوی آسمان میبرد
کسی دست ِ رو به آسمانش نان می آورد
و
کسی پاهای رو به آسمانش ... 
پ.ن : کار ِ ما شاید لولیدن در رنگهای تابلوی بزرگیست به نام زندگی ، هنر دارد کسی که رنگی نو میزند به این ...

نمیدانی بدان! مدتهاست که میخواهم سرم را به میله های جوش خورده ء جلوی پنجره بکوبم تا پیشانی ام بشکافد و خون بریزد از شکافش ! و وقتی از کوچه و آن سوی میله ها به پنجره خیره شدم طمع آزادی را بچشم!
نمیدانی بدان ! مدتهاست که میخواهم پای لنگ ِ گربه ء سفید ِ کوچه امان را مداوا کنم تا مثل سگهای شب های شهر های دور بدود ....بدود جلوی چشمهای من که آزادی را دیده بود!
نمیدانی بدان ! من دانستم و میدانم خلقت ِ سگ را حکمتیست و چشمهای سگ باوفاست ! مدتهاست که میخواهم انشایی در وصف کمالش بنویسم !
نمیدانی بدان ! سگ های آواره و بی خانه مثل انسان ِ بی قرارند ، این هردو توان ِ فریاد ِ بلند دارند و انقلابی شگرف! مدتهاست که میخواهم فریاد بزنم ...
نمیدانی بدان ! که نباید بپرسی چــــــــــــــــــ را ؟ چون این منم ، من !
من سگهای بی خانه را دوست دارم تا سگهایی که قلاده ء طلایی دارند و وعده های مشخص غذا . شناسنامه ء سگ نیمه های شب در خیابانها و کوچه ها و بیابانها به ثبت رسیده . من سگهای بی خانه را دوست دارم تا آنهایی که نامشان در کاغذهای کوچک ثبت شده...
نمیدانی بدان ! بیقراری قسمتی از بودن است و آرامش حق هر جنبده ای ... مدتها بیقرار بودم و هستم و گهگاهی از آرامش درونم باخبر ، مدتهاست که آرامش را بعد از بیقراری لمس کردم و از دست دادم و بدست خواهم آورد ...
هستی ، زنجیر است و ما هستیم!
تا ب عد





