هر جای دنیا باشی فرق نداره هر جــــ ـــا که باشی چه تو مراکش چه موریتانی ! چه تو فیجی و چه تو زلاندنو و حتا تو جزایر سلیمان و 2 حتا تو نوار غزه آره هرجا باشی وقتی دلت بگیره و برات عشوه بیاد، کسی و چیزی هست که زودتر از هر چی و هر کس بهش رجوع کنی .
الان ، اینجا و این لحظه و همیـــــ ـشه وقتی دل ِ ناز کنه و عشوه بیاد و بره تو مایه های گرفتگی و مُسَکِن بخواد دستگاه (هر چیزی که play بشه) اتوماتیک play میشه و میخونه :
پشت این پنجره ها دل میگیره
غم و عضه دلُ تو میدونی...
وقتی از بخت خودم خسته میشم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
همیشه ، همه جا فرق نداره کجا ... وقتی از یکی حرف میزنی که آرومت میکنه چشات یه نمه خیس میشه ! اشتباه نکن به هورمونای مردونه و زنونه ربط نداره ! همه همینن ...آره / همه .
.jpg)
مرگ آن لاله سرخ
کفن خنده به روی لب بود
گرد آن آینه ها
شبح فاجع ای در شب بود
مردن شاپرک ها
کشتن قاصدک ها ...
همیشه ، همه جا ...
یک نفر می آ د که من منتظر دیدنش ام
یک نفر می آ د که من تشنه بوییدنش ام
خالی سفره مونو پر از شقایق میکنه
واسه موجای سیاه دشت ها رو قایق میکنه...
حمید رضا صدر از منتقدای بلد ِ سینما برای فریدون فروغی تو کتاب خفته در تنگا مطلبی نوشت با عنوان :
مردی که دق کرد .
چه قشنگ! چه زیبا ...
فریدون ، مردی بود که تا آخرین لحظه های زندگیش منتظر بود و منتظر مُرد . جواز و مجوز و اجازه فریدون رو کشت و من الان بدون هیچ دلیل خاصی چشمام خیسن و دلم تنگ . این لحظه ها میگذره من رو صدای گرفتش آروم میکنه . اما چه کردند با دل نازنینت که تا دم مرگ آروم نشد و با مرگ آروم شد.
چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثه یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
...
مثه خیلی از لحظه های زندگیم مثه خیلی از لحظه ها فریدون فروغی این لحظه ام تقدیم به تو این نفس و این بودن تقدیم به تو برای تو به عشق صدای گرفته ات و دود ِ سیگار و فندک و آتیش و حیاط و قدم های تنهایی و دلم از خیلی روزا با کسی نیست ...
الان ، اینجا و این لحظه و همیـــــ ـشه وقتی دل ِ ناز کنه و عشوه بیاد و بره تو مایه های گرفتگی و مُسَکِن بخواد دستگاه (هر چیزی که play بشه) اتوماتیک play میشه و میخونه :
پشت این پنجره ها دل میگیره
غم و عضه دلُ تو میدونی...
وقتی از بخت خودم خسته میشم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
همیشه ، همه جا فرق نداره کجا ... وقتی از یکی حرف میزنی که آرومت میکنه چشات یه نمه خیس میشه ! اشتباه نکن به هورمونای مردونه و زنونه ربط نداره ! همه همینن ...آره / همه .
.jpg)
کفن خنده به روی لب بود
گرد آن آینه ها
شبح فاجع ای در شب بود
مردن شاپرک ها
کشتن قاصدک ها ...
همیشه ، همه جا ...
یک نفر می آ د که من منتظر دیدنش ام
یک نفر می آ د که من تشنه بوییدنش ام
خالی سفره مونو پر از شقایق میکنه
واسه موجای سیاه دشت ها رو قایق میکنه...
حمید رضا صدر از منتقدای بلد ِ سینما برای فریدون فروغی تو کتاب خفته در تنگا مطلبی نوشت با عنوان :
مردی که دق کرد .
چه قشنگ! چه زیبا ...
فریدون ، مردی بود که تا آخرین لحظه های زندگیش منتظر بود و منتظر مُرد . جواز و مجوز و اجازه فریدون رو کشت و من الان بدون هیچ دلیل خاصی چشمام خیسن و دلم تنگ . این لحظه ها میگذره من رو صدای گرفتش آروم میکنه . اما چه کردند با دل نازنینت که تا دم مرگ آروم نشد و با مرگ آروم شد.
چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثه یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
...
مثه خیلی از لحظه های زندگیم مثه خیلی از لحظه ها فریدون فروغی این لحظه ام تقدیم به تو این نفس و این بودن تقدیم به تو برای تو به عشق صدای گرفته ات و دود ِ سیگار و فندک و آتیش و حیاط و قدم های تنهایی و دلم از خیلی روزا با کسی نیست ...
نمیدونم چرا یه حسی دارم همیشه ، بهم میگه یه روز یه جا یه جوری باید دینت رو ادا کنی به این مرد ...
یه روز یه جا یه جوری i will... .
تا بعد
+ نوشته شده در 87/08/30ساعت   توسط علی . آ


