
نمیدانی بدان! مدتهاست که میخواهم سرم را به میله های جوش خورده ء جلوی پنجره بکوبم تا پیشانی ام بشکافد و خون بریزد از شکافش ! و وقتی از کوچه و آن سوی میله ها به پنجره خیره شدم طمع آزادی را بچشم!
نمیدانی بدان ! مدتهاست که میخواهم پای لنگ ِ گربه ء سفید ِ کوچه امان را مداوا کنم تا مثل سگهای شب های شهر های دور بدود ....بدود جلوی چشمهای من که آزادی را دیده بود!
نمیدانی بدان ! من دانستم و میدانم خلقت ِ سگ را حکمتیست و چشمهای سگ باوفاست ! مدتهاست که میخواهم انشایی در وصف کمالش بنویسم !
نمیدانی بدان ! سگ های آواره و بی خانه مثل انسان ِ بی قرارند ، این هردو توان ِ فریاد ِ بلند دارند و انقلابی شگرف! مدتهاست که میخواهم فریاد بزنم ...
نمیدانی بدان ! که نباید بپرسی چــــــــــــــــــ را ؟ چون این منم ، من !
من سگهای بی خانه را دوست دارم تا سگهایی که قلاده ء طلایی دارند و وعده های مشخص غذا . شناسنامه ء سگ نیمه های شب در خیابانها و کوچه ها و بیابانها به ثبت رسیده . من سگهای بی خانه را دوست دارم تا آنهایی که نامشان در کاغذهای کوچک ثبت شده...
نمیدانی بدان ! بیقراری قسمتی از بودن است و آرامش حق هر جنبده ای ... مدتها بیقرار بودم و هستم و گهگاهی از آرامش درونم باخبر ، مدتهاست که آرامش را بعد از بیقراری لمس کردم و از دست دادم و بدست خواهم آورد ...
هستی ، زنجیر است و ما هستیم!
تا ب عد