تبليغاتX
ب عد از ظ ه ر سگی

ب عد از ظ ه ر سگی


ع کس معجزه ای از شبنم / اول ِ صبح

لحظه ء عاشقی ِ نقطه و خط / گل سرخ و زنبور

راز تنهایی ِ خورشید ، صدای تنبور

رقـــص گلهای همه زرد

خنده ء یک دو سه تا گربه و سگ

و

صدای نفس ِ پروانه

همـــــــــــه تقدیم ِ تو امــــ ــا به (( یه )) شرط

...

تو بخند ...

پ.ن : مشکل از من ِ یا کائنات نمیدونم خیلی وقت ِ دلبسته ء رسم و رسوم نیستم اما ، یلداتون قشنگ .

تا ب عد


+ نوشته شده در  87/09/30ساعت   توسط علی . آ 

گاهی بهتر است یک بار برای همیشه از در ِ پشتی رفت و بعد از آن همیشه از در ِ پشتی رفت ، گاهی بهتر است که سوای در ِ اصلی که با تابلوی خروج مسیرش تزئین شده راهی باشد که هیچ تابلوی خروجی از وجودش با خبر نباشد . گاهی بهتر است کسی نداند که آن پشتها دری هست و تو صاحبش هستی و مالک ِ راهش ! راهی که حتی سوسکی هوس نکند آنجا را برای مردن انتخاب کند . آن موقع وقتی کسی خبری داد که به مذاقت خوش نیامد یا حرفی زد که نباید و یا حتی و صد حتی ِ دیگر ! آنجا فقط تو هستی تا بهترین و بدترین تصمیم را بگیری .حقیر ! در شرایطی نیستم که ابراز تاسف بکنم برای مردم ِ سرزمینم و صاحب تریبون هم نیستم تا بگویم we can یا we can change اما گاهی درون ِ خود ندایی را میشنوم که میگوید یا علی ! ( همان ای علی ) (همان علیا = علی . آ) !! بگو با من آنچه درونت را منقلب کرده برادر ! گاهی مرا این ندا ! به سمت ِ در ِ پشتی راهنمایی میکند و تاکید دارد که قلم و کاغذی هم داشته باشم تا بنویسم آنچه در من عظیم است و دنیا revolution اش میخواند ! اما چه انقلابی؟ چه منی که منقلب است چه کشکی و چه دوغی ! آنجا ، آن پشت منم ، فقط من و قلم و کاغذ و شاید کمی آب جوش و یک قاشق نسکافه و زمان . زمانی که با من و آنچه در اطرافم هست بی یک فنجان میگذرد . چه باک اگر فنجان نباشد تا جور ِ ما جور باشد . مسئله این نیست ! مهم آن است یا این است که درست آن لحظه که من از در ِ پشتی وارد حریم شخصی ِ فوق شخصی ام شده ام دیگری جایی دیگر به چیزی دیگر می اندیشد و من کاش میدانستم که چه میگذرد در سرش که دانستنش بس خوشحالم میکند و دانستنش ناراحتم میکند که چرا ؟ چرا این؟ حالا خب چرا این؟ چرا آن نه ؟ و آنموقع است که دوست دارم نگاهش کنم و بگویم که ...

دوباره ندا آمد که علیا ! بگو با من و من حرفش را میبرم و میگویم که ندای عزیز ! بگو به آنها که در آسمان هم سهم دارند! زمینی که ما رویش راه میرویم کم است برای بازی ، به آنها بگو که سهم دارند از هستی و آنچه هست . به آنها بگو ما روزی میخندیم و ما روزی خواهیم خندید ! به آنها بگو دوست دارم بخندم اما چطور وقتی مطئنم که نمیدانند کم میخواهند!
شعار نیست و ما هم آنچنان اهلش نیستیم اما ، ولـــــــــــــ ی ...
وقتی سهم یک زن از زندگی فقط زنبیل قرمزی است و سهم صاحب آن سبزی فروشی بالاتر از میدان زنبیل ِ قرمز ِ آن زن ، ...

به آنها بگو که کم میخواهند ، به آنها بگو که در آسمان هم سهم دارند .

من همچنان در حریم خصوصی و شخصی ام هستم و دیگری جایی دیگر به فردا و برادرش جایی دیگر به دیروزش می اندیشد .

پ . ن : گیج شدی؟ جــــانم!
. I even dont know what was my prob! but NOW i`m cool believe me 

با تشکر از شادی تبعیدی بابت باز یافت ِ ! این متن.

عکس تابلو میباشد که تزئینی است!

یه کم تا ب عد !

+ نوشته شده در  87/09/24ساعت   توسط علی . آ 

وقتی پروانه ساکت است

فکر میکنم گوشه ای از خلقت ناقص است

.

.

.

...

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت   توسط علی . آ 

به عکست که خیره میشوم جنون ِ عمیقی وجودم را میگیرد ، دوست دارم تیز ترین چاقوی ِ ((هستی)) دستت را ببُرد ، خون زمین را بگیرد تا ثابت کنم نرم ترین دستمال ِ ((هستی)) منم!

؟


+ نوشته شده در  87/09/23ساعت   توسط علی . آ 


من اگــــــــــ ــــر عکاس بودم لَحن ِ صدایت را ((میگرفتم)) ، قاب میکردم ، بر بالاترین نقطه ء اتاقم آویزان میکردم...

پ ر و ا ز میــــــکردم.


+ نوشته شده در  87/09/23ساعت   توسط علی . آ 

در فرهنگ لغت ِ من

هنرمند آن است که از تقارن ِ اندام ِ آدمی هم الهام میگیرد برای بودن/برای تنفس.

.

.

.

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت   توسط علی . آ 


در من خورشید اگر نباشد

عقاب سیاهیست که شیهه میکشد

اسب سیاهیست که شیون میکنــــد

تمساح گوشه گیری گریــــــــه میکنـد

یک مرغ دریایی نالـــــه میکنـــــــــــــد


در من

خورشید  طلوع که میکند / عقاب پرواز میکند / اسب شیهه میکشد / تمساح خیره میکند! / آن مرغ شادی میکند...!

پ.ن : از دوستای عزیزم تشکر میکنم بابت خصوصی آ و غیر خصوصی آی با احساس ، طی یه حرکت انتحاری و البته دلی هر شب  (به استثنای الان که روزه!) کلمات بدون شرطم آپ میشه و کامنتدونیشم با اجازه از همه بزرگترا بسته ... باشد که مقبول ِ روح ِ نازنینم ! قرار بگیرد و من راضی باشم از من و شما هم از من باش ! و اصلن بیا دست به دست هم بدیم به مهر شیشه های خانه امان را دستمالی بکشیم اساسی و باز باشد که باشیم و گاهی کتابی بخوانیم و موسیقی بخواند و مگسی از سر خشنودی ویزی بکشد و سگهای کوچه بالایی پارسی از سر دلخوشی بکشند و گرگهای دشتهای آمازون زوزه ای از روی خلوص نیت بکشند و پروانه ها سرود ملی بخوانند ! از من دلخور نباش که روزگار ِ عزیزیست! که نهنگها نمیمیرند که شکارچی از سر شکم سیری آهو آزاد میکند که کپی غیر مجاز فیلم ِ روی اکران پخش نمیشود که برنجها در کیسه های خاکی رنگ به قیمت 6 سال پیش فروخته میشوند که مدلهای 2008 از زور لاغری نمیمیرند که نوروز ِ 88 پیشاپیش مبارک !! از من دلگیر نباش مینویسم که نفس بکشم ... دلم هوای برگ ِ سیگار کرده و توتون ِناب ، بپیچم و ماه ها نگاهش کنم ... بی آ بی آ زیر باران خیس بشیم تا بچاییم! زندگی هنوز حس غریب مرغ مهاجرست کشف کن تا بخندی ! حال میده!

آم ین

+ نوشته شده در  87/09/22ساعت   توسط علی . آ 

ورق نزن وجودم را ، تک به تک سلولهایم را بخوان آنچنان که احساس کنی معنای سلولهایم را . رگهای تن ِ من تشنه ء محبت اند ، نوازش کن خون قرمز ِ وجودم را ، مدتهاست که حسی درونم منجمد است ، بزن ، بشکن سکوت تلخ ِ نیمه های شبم را ...

ورق نزن وجودم را مثل غریبه ای که کاروان گم کرده من خود سرزمین ِ کشف نشده ام غبار گرفته وجودم ، پاکــــم کن...

پاکم کن

پاکم کن

+ نوشته شده در  87/09/21ساعت   توسط علی . آ 


 

آلت ِ سانسور ِسایه های بد رنگ ِ شهر مهر مادری را در ذات ِ آن زن جوید تا خیابانها میزبان ِ پنج شنبه هایش باشد .

زندگی اگر میلیونها تعبیر و تفسیر داشته باشد یکی آن است که :

کســــی برای رهایی از شر ِ شیطان ِ رجیم! دست به سوی آسمان میبرد

کسی  دست ِ رو به  آسمانش  نان می آورد

و

کسی پاهای رو به آسمانش ...  

پ.ن : کار ِ ما شاید لولیدن در رنگهای تابلوی بزرگیست به نام زندگی ، هنر دارد کسی که رنگی نو میزند به این ...

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت   توسط علی . آ 


نمیدانی بدان! مدتهاست که میخواهم سرم را به میله های جوش خورده ء جلوی پنجره بکوبم تا پیشانی ام بشکافد و خون بریزد از شکافش ! و وقتی از کوچه و آن سوی میله ها به پنجره خیره شدم طمع آزادی را بچشم!

نمیدانی بدان ! مدتهاست که میخواهم پای لنگ ِ گربه ء سفید ِ کوچه امان را مداوا کنم تا مثل سگهای شب های شهر های دور بدود ....بدود جلوی چشمهای من که آزادی را دیده بود!

نمیدانی بدان ! من دانستم و میدانم خلقت ِ سگ را حکمتیست و چشمهای سگ باوفاست ! مدتهاست که میخواهم انشایی در وصف کمالش بنویسم !

نمیدانی بدان ! سگ های آواره و بی خانه مثل انسان ِ بی قرارند ، این هردو توان ِ فریاد ِ بلند دارند و انقلابی شگرف! مدتهاست که میخواهم فریاد بزنم ...


نمیدانی بدان ! که نباید بپرسی چــــــــــــــــــ را ؟ چون این منم ، من !

من سگهای بی خانه را دوست دارم تا سگهایی که قلاده  ء طلایی دارند و وعده های مشخص غذا . شناسنامه ء سگ نیمه های شب در خیابانها و کوچه ها و بیابانها به ثبت رسیده . من سگهای بی خانه را دوست دارم تا آنهایی که نامشان در کاغذهای کوچک ثبت شده...

نمیدانی بدان ! بیقراری قسمتی از بودن است و آرامش حق هر جنبده ای ... مدتها بیقرار بودم و هستم و گهگاهی از آرامش درونم باخبر ، مدتهاست که آرامش را بعد از بیقراری لمس کردم و از دست دادم و بدست خواهم آورد ...

هستی ، زنجیر است و ما هستیم!

تا ب عد

+ نوشته شده در  87/09/17ساعت   توسط علی . آ  | 



نیمه های شب بود ، سگهای وسط بلوار پارس میکردند دو کوچه که گذشتم گربه ها سر کیسه زبالهء جا مانده ای ! بزم گرمی راه انداخته بودند و خودروی تهران یازدهی هم با نور بالا از انتهای کوچه آمد و رد شد وقتی رفت پلاکش را دیدم. از کوچه گذشتم کم کم به میدان نزدیک میشدم و با هر قدم من انگاری خورشید هم مشتاق تر میشد برای طلوع . به میدان که رسیدم اولین غریبه با کت و شلوار و کیف سیاه سامسونیت از کنارم رد شد خواستم بپرسم آقا ساعت چند است؟ با خودم گفتم شاید بحث دیگری بینمان باز شود و غریبه آشنا شود و شاید هم مسیر شویم و شاید از بد ِ روزگار برایم بگوید . ترجیح دادم تا مقصد به غریبه هایی که از کنارم رد میشوند نگاه کنم و تصمیم گرفتم به چندتایشان که شیر و نان دستشان دارند سلام بکنم ! دیگر صبح شده بود . از کنار تمام غریبه ها رد شده بودم و در خیال خودم با بیشترشان حرف زده بودم . به مقصد که رسیدم اندکی نشستم ، از تمام چیزهایی که دیدم و شنیدم تنها صدای پارس ِ سگها و جیغ های بنفش گربه های دو کوچه بالاتر از بلوار برایم خاطره شده بود...



نیمه های شب با اولین قطره ء باران
با چندمیـــــ ن پارس ِ سگ ِ بلوار

نیمه های شب
نور بالای چراغ ِ خودروی تهران 11

نیمه های شب با جیغ ِ بنفش گربه های محله ء بالا

نمیه های شب
فهمیدم جاریست زندگی
در
نیمه های شب



سپیده که میزند
با
خروج اولین غریبه از خانه
نسیم ، دیوار دفاعی میسازد
چه تلخ بود دیشب آخرین غریبه
اینجا
نسیم ِ صبح  موضع میگیرد
سگ فکر میکند
گربه میخندد

...

ع لی . آ

پ . ن : به تمام مادران دنیا : سگها تمیزند!
+ نوشته شده در  87/09/13ساعت   توسط علی . آ  | 


میدونی؟

کلاغ بود دلش خواست عقاب باشه ، لاشخور شد...
بهش بر خورد ، بال داره پر داره ، پرواز کرد ، ابر ها رو رد کرد وگذشت و اوج گرفت سفید شد
.../...
شد کبوتر

دل داشت ، داره آره هنوزم داره کبوتر ِ نازنین ...

بـــــیا برات تعریف کنم چطور بری تو تنظمیات ِ دلت و از تو منوی سمت راست یا چپ! گزینه always رو انتخاب کنی و همیشه کبوترِ سفیده ء مهربون باشی!

عجیب دل ِ لامصب ما هوای قلیون و چای و خرما کرده و نم ِ بارون و یه غریبه که اگه فحش ناموسم کشیدم به هر چی بیریختی ِ تو دنیا لبش رو گاز نگیره و نگه علی؟

نا شکر نیستم اما دل ِ لامصب بعضی وختا بایسی خودش رو خالی کنه گیریم که چنتا فُشَم دادیم به کجای دنیا بر میخوره؟

آقا نور بالا نزن ! من خرم به ولای علی! وسط اتوبان دستی میکشم پیاده میشم خوار مادرتو ...استغفرا...

پ.ن : آخرین خط محلی از اعراب ندارد .
این پُست وجود خارجی ندارد.
کلاغم کبوتر میشه .
سیبم هزار تا چرخ میخوره .

میدونی؟

کلاغ بود / پرواز کرد / سفید شد / always

ناموساً نگرد دنبال ارتباط که این پُست لذت بی ارتباطی ِ کلمات را میچشد .

! delicious


+ نوشته شده در  87/09/12ساعت   توسط علی . آ 





بیــــــــچاره کسی که زخم ندارد ، بیچاره کسی که درد ندارد ، من شانس این را داشته ام که در طول عمر خود درد فراوان داشته باشم . چه سعادتی ، چه لحظاتی ...ناب لحظاتی که از درد فارغ شدم .

پرسید حالت چطور است ؟
گفتم نفسی می آید و میرود
گفتم زنده ام
پرسید خوبی؟
گفتم حالم خوب است
گفت آخرش چه ، کجا میروی ؟
گفتم رها ، گفتم فارغ
گفتم دوست دارم فردایم معلوم نباشد
گفت یعنی؟
گفتم سرگرم آن پازلی هستم که تکه هایش موسیقی آرامی دارد.
گفت میچینی؟
گفتم کنار ِهم...
گفت خوبی؟
گفتم شــــُکر ِ هستی
گفت کجایی؟
گفتم هستم.
+ نوشته شده در  87/09/10ساعت   توسط علی . آ  | 

سبز شدیم ما باز سبز شدیم

یکی از دوستان گرامی لطفش شامل حال شد و دو عدد سی دی خودمون رو ب عد مدتهای مدید برگرداند به خود ِ ما...

جاودانه های احمد کایا
the best of AHMET KAYA






خواستم یکی از ترانه هاش رو انتخاب کنم ! شدید ترین درگیری رو با خودم احساس میکنم برای انتخابش ...تک تک تراکهاش با روانم بازی میکنه به شدت بازی میکنه ...

ابتیاع بفرمایید لذت ببرید .

روح ِ نازنینش شاد از من و شما و ملت ِ ترکیه! از هستی و تمام ِ مردم جامائیکا و کوبا و قبرس و کرانه ء باختری ِ ...

یه کم تا ب عد ِ بعد

+ نوشته شده در  87/09/07ساعت   توسط علی . آ 




نه

 تیغ برنمیدارم که دستهایم را خ ط بی اندازم

ساحل منتظر است

تا قلعه ء ماسه ایم را

بــــــسازم
.
.
.

دلم هوای هوایی تازه دارد

نفرین

به

ت ی غ

اگر خون ِ رگم را بریزد بر

ز

م

ی

ن

من ایستاده ام روی زمین...

تن ِ سیاه ِ مخملین ِ نجیبترین سگ ِ

ز

م

ی

ن

منتظر نوازش دستهای من است.

من هنوز ناب را لمس نکرده ام

زندگی

زیباست


ع لی . آ
+ نوشته شده در  87/09/06ساعت   توسط علی . آ  | 



نه


نه نسکافه ، نه قهوه

یک فنجان هوای تازه و باران و یک قاشق از جنس آرامش لطفاً

دلم نیمه شب هوای کافه ای را کرده که پشت درش نوشته باشند :
(( بسته است )) !

دلم / نیمه شب

هوای ِ کاردستی های زمان کودکی را کرده

من آماده ام !
من آمده ام !

تانقره ای ترین ساکسیفون دنیا را با دو ورق کاغذ سفید بسازم

دلم هوای آن صدای ِ نابی را کرده که ترانه  فریاد میزد .   .   .

او میخواند
من ساکت
کافه بیقرار

قاب ِ عکس ِ چوبی ات را بی آ ر

ا ین عکس برای تــــــــــــــو

من و صدا و کافه و ترانه

قشنگ ترین عکس ِ سیاه و سفید دنیا .

ع لی . آ

پ.ن : من داخل کافه باشم و در بسته باشه!! دوستان اشتب نفرمایید.


+ نوشته شده در  87/09/03ساعت   توسط علی . آ  | 





مَردُم ، در کل بهترین چیزهای هستی هستن! هرچقدر بیشتر باهاشون در تماس (تماس تلفنی منظورم نیست!!) هستم بیشتر میفهممشون .  مَردُم ، در کل بهترین چیزهای هستی هستن! مَردُم ، در کل بهترین چیزهای هستی هستن! مَردُم ، در کل بهترین چیزهای هستی هستن! مَردُم ، در کل بهترین چیزهای هستی هستن! مَردُم ، در کل بهترین چیزهای هستی هستن! مَردُم ، در کل بهترین چیزهای هستی هستن! مَردُم ، در کل بهترین چیزهای هستی هستن! مَردُم ، در کل بهترین چیزهای هستی هستن! مَردُم ، در کل بهترین چیزهای هستی هستن! مَردُم ، در کل بهترین چیزهای هستی هستن! هرچقدر بیشتر باهاشون در تماس هستم بیشتر میشناسمشون ... مَردُم همه بی تفکیک و یک جا ! جالبن ،  آینه ان! هستن انصافاً هستن ...

خیلی چیزها رو میشه تو بقیه دید ... THE PEOPLE .

پ . ن : یکی سنش زیاد بود و اهل مشروب این حرفا ، فهمید پسرش مشروب خورده زد دهن پسر رو خونی کرد.
پ / ن : یکی اهل نماز و مذهب و چیزی نبود تو یه جمعی از اینطرف سالن داد زد پسرم اذان صبح فردا چنده؟ آخه کنار حاج آقا رزاقی ! نشسته بود .
پی ن : مادری زمان کودکی پاهاش رو پیش مادرش بلند میکرد و میخندید و میگفت ببخش پاهام بیشتر ازین بلند نمیشه ! امروز دخترش وقتی بر میگرده خونه مادر ِ کیف دختر رو باز میکنه و یه دستمال میبینه که علائم روش میگه رژ لب نزدیک خونه پاک شده ! چرم ِ کیف بوی دخانیات میده ! مادر میگه وا... زمان ِ ما ! نگو !
PEY NEVESHT : یه خونواده زیر اندازشون رو جمع میکنن که از در خروج یه پارکی بزنن بیرون .
ه نوشت ! : یکی از خونه دودر میکنه ، یکی آرزوی سقف میکنه ! یکی خونواده نداره ! یکی میگه کاش داشتم و یکی هم تخم مرغشم! حساب نمیکنه این مسائل رو ... یکی هر پنجشنبه میره سر خاک ِ عزیز دلش و فاتحه میخونه . تو راه برگشتن / من نیمدونم / شاید هوس میکنه مادر باشه برا بچه های نداشتش و یکی میگه پدر شدن چه حس نازیه! یکی هر چند وقت یه بار یا منظم هر پنجشنبه خیرات میده ...
م . ش!! : ( از خودم در آوردم! ) یه راننده تاکسی ای علاقه داره بیشتر از اقتصاد راکد مملکت حرف بزنه و مسافر تایید کنه . راننده تاکسیه دوست داره مسافر که تایید کرد و کرایه داد و پیاده شد سیگار بکشه . یه استاد دانشگاهی دوست داره خوشگل ترین ( زیباترین ادبی تره؟ خب) شاگرد دخترش نمره نیاره تا کمکش کنه ! ( بدون شرح!) یه پسر با استعدادی علاقه شدیدی داره دکتر زنان زایمان بشه و دختر کنجکاوی تو یکی از تاکسی های پایتخت از دوستش میپرسید CYBERSEX یعنی چی پرستو ! من یه ماه و نیم پیش سیگار میکشیدم و مریم شمس لنگرودی رو خیلی دوست داره ! کمتر از عبدالملکیان البته! ( شاید )
د . پ ( در پایان ) :
مردم تو برزیل و سریلانکا و ایلات متحده آمریکا و امارات و چین و اندونزی و نروژ و... هم همینطورن ، با یکم اختلاف.
مواظب هم باشیم هوای هم رو داشته باشیم چرا چون مردم از آنچه در آینه میبینیم به ما نزدیکترن یا دورترن ! یکی ازین دوتاس مَردُم در کل بهترین چیزهای هستی هستن .

زیادی تخت گاز رفتم به ذهن ناز شما و درگیر خودم یه استراحت چن روزه میدم فی امان ا...!

+ نوشته شده در  87/09/01ساعت   توسط علی . آ  |