
نیمه های شب بود ، سگهای وسط بلوار پارس میکردند دو کوچه که گذشتم گربه ها سر کیسه زبالهء جا مانده ای ! بزم گرمی راه انداخته بودند و خودروی تهران یازدهی هم با نور بالا از انتهای کوچه آمد و رد شد وقتی رفت پلاکش را دیدم. از کوچه گذشتم کم کم به میدان نزدیک میشدم و با هر قدم من انگاری خورشید هم مشتاق تر میشد برای طلوع . به میدان که رسیدم اولین غریبه با کت و شلوار و کیف سیاه سامسونیت از کنارم رد شد خواستم بپرسم آقا ساعت چند است؟ با خودم گفتم شاید بحث دیگری بینمان باز شود و غریبه آشنا شود و شاید هم مسیر شویم و شاید از بد ِ روزگار برایم بگوید . ترجیح دادم تا مقصد به غریبه هایی که از کنارم رد میشوند نگاه کنم و تصمیم گرفتم به چندتایشان که شیر و نان دستشان دارند سلام بکنم ! دیگر صبح شده بود . از کنار تمام غریبه ها رد شده بودم و در خیال خودم با بیشترشان حرف زده بودم . به مقصد که رسیدم اندکی نشستم ، از تمام چیزهایی که دیدم و شنیدم تنها صدای پارس ِ سگها و جیغ های بنفش گربه های دو کوچه بالاتر از بلوار برایم خاطره شده بود...
نیمه های شب با اولین قطره ء باران
با چندمیـــــ ن پارس ِ سگ ِ بلوار
نیمه های شب
نور بالای چراغ ِ خودروی تهران 11
نیمه های شب با جیغ ِ بنفش گربه های محله ء بالا
نمیه های شب
فهمیدم جاریست زندگی
در
نیمه های شب
سپیده که میزند
با
خروج اولین غریبه از خانه
نسیم ، دیوار دفاعی میسازد
چه تلخ بود دیشب آخرین غریبه
اینجا
نسیم ِ صبح موضع میگیرد
سگ فکر میکند
گربه میخندد
...
ع لی . آ
پ . ن : به تمام مادران دنیا : سگها تمیزند!