
ورق نزن وجودم را ، تک به تک سلولهایم را بخوان آنچنان که احساس کنی معنای سلولهایم را . رگهای تن ِ من تشنه ء محبت اند ، نوازش کن خون قرمز ِ وجودم را ، مدتهاست که حسی درونم منجمد است ، بزن ، بشکن سکوت تلخ ِ نیمه های شبم را ...
ورق نزن وجودم را مثل غریبه ای که کاروان گم کرده من خود سرزمین ِ کشف نشده ام غبار گرفته وجودم ، پاکــــم کن...
پاکم کن
پاکم کن
+ نوشته شده در 87/09/21ساعت   توسط علی . آ
